تبليغاتX

Bottom of Form جزیره ی تنهایی

جزیره ی تنهایی

رویاهایت را به باد مسپار

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت12:55توسط رها | |

 

تمام وجود ما

حاصل ان چیزی است که می اندیشیم

چگونه کسی می تواند بگریزد

وقتی وجودش آکنده از نفرت است

وقتی درذهن دائم تکرار می کند

او از من سو استفاده کرد

اوبه من ازار رساند

او مرا شکست داد

او مال منالم به یغما برد

نفرت هرگز بانفرت پایان نمی یابد

نفرت تنها وتنها تسلیم عشق خواهد شد

                                                             بودا

دنیا جای زیبای برای ماندن نیست

 بی یار درکنار

رود از جریان باز خواهد ایستاد
اگر تنهامحکوم به پیوستن به جویبار باشد

   دریا هرگز لب به خنده نمی گشاید

اگر ابرها نباشدتابر اشکهایش بوسه زنند

و

  بی یار در کنار

دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست.

                                                              "نیکی جیووانی"

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت12:39توسط رها | |

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت2:57توسط رویا | |

تا به حال زیر نجوای باران زیسته ای ...

تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ...

رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ...

در سکوت مروارید های آسمانی ...

تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ...

تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ...

تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ...

این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ...

زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ...

زیبایی آن صدای گیرای تو ... هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد...

تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ... تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ...

در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ... تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای...

تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای...

این همان خواهش دیدار توست ...

این همان گم گشته امید در دیدار توست .....

باران رویا ها را نمی شوید...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت16:30توسط رویا | |

سال ها پیش در دهکده ای کوچک ودورافتاده خانه ای بودکه به آن((خانه ی هزارآینه))می گفتند.

روزی سگی کوچک و شاداب که درآن دهکده زندگی می کرد . آن خانه را پیدا کرد وتصمیم گرفت ازداخل آن دیدن کند . وقتی به خانه رسید باشادی پله ها را به سمت راهروی بالا پرید وآن را با دقت برسی کرد . در حالی که گوش هایش رابالا گرفته بود دمش را با سرعت هر چه تمام تر می جنباندند  ناگهان درکمال تعجب خود را بین هزار سگ خندان دیگر که همگی دم شان را باهمان سرعت می جنباندند یافت .او لبخند زد وخنده اش با هزارلبخند به گرمی وپر نشاطی لبخند خودپاسخ داده شد وقتی که خانه را ترک می کرد باخود می گفت چه مکان عجیبی بود درهمان دهکده سگ کوچک دیگری که مانند سگ اول شاداب نبود تصمیم گرفت از آن خانه دیدن کند .وقتی به خانه رسید به آرامی از پله ها بالا رفت درحالیکه سرش پایین بود وارد راهرو شد وخود را در میان هزار سگ نامهربان دید ناگهان پارس کرد وسگ ها خشمگینانه به او پارس کردند وبادیدن هزار سگ خشمگینانه ترسید خانه را ترک کرد .

ترجمه:هدی ملک پور

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت20:44توسط رها | |

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت12:33توسط رها | |

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچون بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پا ک

 

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژ گان من

ای زگندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

                                                                                    فروغ فرخزاد

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت17:49توسط رها | |

 

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت16:29توسط رها | |

 

خاطره ی تلخ

خاطره ی تلخ را یک بار مرور کنید درس های ان را بیاموزید و سپس آن را در صندق گذشته قرار داده وبه دست امواج زمان بسپارید تا برود و به آن بگویید.دیگر نمی خواهم  به ساحل زندگی ام بازگردی.

خاطره ی زیبا         

خاطره ی زیبارا در موزه ی زیبا یی زندگی بگذارید.لازم نیست تمام عمر خود را در سالن های قدیمی موزه سپری کنید اما انگیزه ی خوبی است که کلکسیون موزه ی خود را هرروز غنی و غنی تر کنید وهراز گاهی برای سرکشی به گران ترین گنجینه ها موزه سربزنید. چه زیباست اگر صاحب موزه ی لوور یا آرمیتاژ باشید.                                                                       

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت15:4توسط رها | |

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت14:59توسط رها | |