Bottom of Form
|
تمام وجود ما حاصل ان چیزی است که می اندیشیم چگونه کسی می تواند بگریزد وقتی وجودش آکنده از نفرت است وقتی درذهن دائم تکرار می کند او از من سو استفاده کرد اوبه من ازار رساند او مرا شکست داد او مال منالم به یغما برد نفرت هرگز بانفرت پایان نمی یابد نفرت تنها وتنها تسلیم عشق خواهد شد بودا دنیا جای زیبای برای ماندن نیست بی یار درکنار رود از جریان باز خواهد ایستاد دریا هرگز لب به خنده نمی گشاید اگر ابرها نباشدتابر اشکهایش بوسه زنند و بی یار در کنار دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست. "نیکی جیووانی"
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي
تا به حال زیر نجوای باران زیسته ای ... تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ... رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ... در سکوت مروارید های آسمانی ... تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ... تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ... تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ... این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ... زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ... زیبایی آن صدای گیرای تو ... هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد... تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ... تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ... در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ... تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای... تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای... این همان خواهش دیدار توست ... این همان گم گشته امید در دیدار توست ..... باران رویا ها را نمی شوید...
سال ها پیش در دهکده ای کوچک ودورافتاده خانه ای بودکه به آن((خانه ی هزارآینه))می گفتند. روزی سگی کوچک و شاداب که درآن دهکده زندگی می کرد . آن خانه را پیدا کرد وتصمیم گرفت ازداخل آن دیدن کند . وقتی به خانه رسید باشادی پله ها را به سمت راهروی بالا پرید وآن را با دقت برسی کرد . در حالی که گوش هایش رابالا گرفته بود دمش را با سرعت هر چه تمام تر می جنباندند ناگهان درکمال تعجب خود را بین هزار سگ خندان دیگر که همگی دم شان را باهمان سرعت می جنباندند یافت .او لبخند زد وخنده اش با هزارلبخند به گرمی وپر نشاطی لبخند خودپاسخ داده شد وقتی که خانه را ترک می کرد باخود می گفت چه مکان عجیبی بود درهمان دهکده سگ کوچک دیگری که مانند سگ اول شاداب نبود تصمیم گرفت از آن خانه دیدن کند .وقتی به خانه رسید به آرامی از پله ها بالا رفت درحالیکه سرش پایین بود وارد راهرو شد وخود را در میان هزار سگ نامهربان دید ناگهان پارس کرد وسگ ها خشمگینانه به او پارس کردند وبادیدن هزار سگ خشمگینانه ترسید خانه را ترک کرد . ترجمه:هدی ملک پور
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچون بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پا ک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه ی مژ گان من ای زگندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پربارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر جز درد خوشبختیم نیست فروغ فرخزاد
خاطره ی تلخ خاطره ی تلخ را یک بار مرور کنید درس های ان را بیاموزید و سپس آن را در صندق گذشته قرار داده وبه دست امواج زمان بسپارید تا برود و به آن بگویید.دیگر نمی خواهم به ساحل زندگی ام بازگردی. خاطره ی زیبا خاطره ی زیبارا در موزه ی زیبا یی زندگی بگذارید.لازم نیست تمام عمر خود را در سالن های قدیمی موزه سپری کنید اما انگیزه ی خوبی است که کلکسیون موزه ی خود را هرروز غنی و غنی تر کنید وهراز گاهی برای سرکشی به گران ترین گنجینه ها موزه سربزنید. چه زیباست اگر صاحب موزه ی لوور یا آرمیتاژ باشید. |
About![]()
برای خوش بخت زیستن باید موقعیتهای مناسب را ایجاد کنیم نه اینکه در انتظار آن باشیم.
Home
|